|
مجال
ای دل رنجدیده من،ای دل که عمری است در جستجوی عدل حقیقی هستی،دست از کینه توزی بدار و با رنج جانکاه خود بساز،تو نیز ای تقوا،پس از مرگ من بر بالای گورم بیا و بر مزارم اشکی چند بیفشان
تو دور مي شوي
رفتی تو من در تنهایی سوختم با بار دردها و رنج ها هنوز فریاد های من در تمام دنیا پرصداست
سلام برگشتم...اما این دفعه با بهرام جوووووووون خودم این هم محسن جووووونی نظر یادت نره طرفداره بهرام و پویا
سلام بعد از عمری یه آپی کردم آخه مسافرت بودیم تازه برگشتیم اما داداشیم یه کم حال نداره....واسه همین دارم ازش پرستاری میکنم اومدم که واسه ی فقط و فقط داداش سامانم آپ کنم داداش گلم...زودی خوب شو...
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ... انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی ! انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ... انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ... انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی ! حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... ! تموم خاطرات مشترکمــون تموم يادگاريهامون رو ديوار خداحافظ رفیق ...
سلام من اینقده داداش هومنم رو دوست دارم که گفتم اینجا چند تا از عکساش رو بزارم "شاهزاده هومن"...آآآآآآآآخی...عشقمه.... الآن که دارم میبینم واقعا شبیه هومنم....واقعا.... عکسای دیگه شون هم توی پستای بعدی واسه من و شاهزاده ام نظر نمیذاری؟
اوهام جان...ازت معذرت میخوام...ببخشید... اگه ناراحت نیستی بهم بگو... لازم به ذکره که اوهام مدیر وبلاگ بچه های جهنمیه پس سر دسته ی جهنمیاست دیگه...حالا داره منو میزنه... توی عکس همه چی معلومه پرنسس دیگه گیر نیاوردی!!!! شوخی میکنما....بگم...
یه دختر تنها تو یه روز بارونی با اینکه خودش نمی خواست !!! مثل همیشه بدون اینکه خودش بخواد براش تصمیم گرفته بودن .برای بودنش برای نفس کشیدنش.ولی هیچ وقت به این فکر نکرده بودن که شاید اون دختر تنها نخواد بین این ادم های بی رحم ،این هوای کثیف زندگی کنه به این فکر نکرده بودن که شاید این دختر یه روز از همه کس و همه چیز متنفر باشه .به غیر از ............... تنفر کم کم تمام وجودمو وپرمیکنه. اره خستم! از اینکه من بره بودم ونمیدونستم باید چه جوری بین گرگ ها زندگی کنم. تا حالا به این فکر کردین که اگه یه جوجه زودتر از وقت مقررش از تخمش بیرون بیاد دیگه نمیتونه هیچ وقت پرواز کنه،دیگه نمیتونه زیبایی هارو ببینه هر کی از زیبایی ها براش بگه،براش معنایی نداره چون تا حالا زیبایی هارو با تمام وجودش حس نکرده. قضیه منم مثل همین جوجه ی کوچولو................... فقط میدونم یه ارزو بیشتر ندارم یه معجزه ای اتفاق بیفته
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" . ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم . سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود : ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه ! اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه. دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!! شکسته تموم بال و پر من مرده تموم خیال و باور من این سکوت سرد و مبهم شده تنها یادگار همسفر من قصه ی من از کجا شروع شد مردن چرا همیشه شد سهم آخر من
دختري دلش شکست رفت و هر چه پنجره رو به نور بود بست ******** رفت و هر چه داشت يعني آن دل شکسته را توي کيسه زباله ريخت پشت در گذاشت ******** رفتگر لاي خاکروبه ها يک دل شکسته ديد ناگهان توي سينه اش پرنده اي تپيد چيزي از کنار چشمهاي خسته اش قطره قطره بي صدا چکيد...
|
About![]()
حرف هایی ناتمام Archives88/12/01 - 88/12/2988/09/01 - 88/09/30 87/12/01 - 87/12/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 Authorsپرنسس سونیاشاهزاده ی من Links
نگهبان شب های عشق
سلطان قلبم
شعرهای عاشقونه پرنسس |