تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود


















ناگهان چه زود دیر می شود

 

راضیه و مهسا جون  

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا |

 

Welcom my dear 

من پرنسس سونیا هستم

 

پرنسس این قصر باشکوه

 

همونطور که می بینین

 

ابرها قلمرو پدر منه

 

 و پدر من هم خداست

 

امیدوارم از قصر من خوشتون بیاد

 

هرکی هم میخواد شاهزاده ی من بشه بگه

 

Pransess Sonia

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا |

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه
        سخت
                 نا منتظر .
از بهار
حظ تماشایی نچشیدیم ،
که قفس
          باغ را پژمرده می کند .
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب .
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم ،
که بی شایبۀ حجابی
با خاک
عاشقانه
           در آمیختن می خواهم .

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

ای دل رنجدیده من،ای دل که عمری است در جستجوی

           عدل حقیقی هستی،دست از کینه توزی بدار و با رنج

                     جانکاه خود بساز،تو نیز ای تقوا،پس از مرگ من

                            بر بالای گورم بیا و بر مزارم اشکی چند   بیفشان    

  

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

تو دور مي شوي


و انگار ابرها ستاره ام را مي چينند


و تك شقايقم در مرداب مي ميرد


و حال در بطن اين لحظه هاي سرد


سبد هاي سيب پر از خالي است


ومن اهسته زير سايه ي درخت ها تب مي كنم


و در اغتشاش توهم برگ ها هذيان مي گويم


اه تو هركجا هستي سري به خواب من بزن


وببين كه هنوز بي شقايق بي ستاره در چشم سيب ها رنگ مي بازم

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

 

رفتی تو

من در تنهایی سوختم

با بار دردها و رنج ها

هنوز فریاد های من

در تمام دنیا پرصداست

 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

 

به اندازه ی ستاره های آسمون

 

تارهای موی سرت

 

و نفس هایی که تا آخر عمر میکشی

 

دوستت دارم

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

سلام

برگشتم...اما این دفعه با بهرام جوووووووون خودم

 

 این هم محسن جووووونی

 

نظر یادت نره طرفداره بهرام و پویا

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

سلام

 

بعد از عمری یه آپی کردم

 

آخه مسافرت بودیم

 

تازه برگشتیم

 

اما داداشیم یه کم حال نداره....واسه همین دارم ازش پرستاری میکنم

 

اومدم که واسه ی فقط و فقط داداش سامانم آپ کنم

 

داداش گلم...زودی خوب شو...

 

 تویی تک ستاره من تو شب ستاره بارون

 

 تویی تنها یاور من توی سرمای زمستون

 

 جونم و قسم بخور تا بمونی پیشم همیشه

 

 به خدا تو اگه باشی آسمون طلایی میشه

 

 آره این نوشته هات بود تو روزهای بی قراری

 

 حالا رفتی و می دونم که دیگه دوسم نداری

 

 زندگی به من نمیشه ، منم مرد توی رویات

 

 تو مگه نگفته بودی تک ستارم توی شبهات

 

 خوب دیگه داره می ریزه اشک ها حتی توی خوابم

 

 دیگه بس می کنم اما تو خیلی دادی عذابم

 

 عاشقتم داداش گلم

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

 Ham selloli

انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...

 

انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون

 

كنی !

 

انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...

 

انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات

بـبـيـنـی ...

 

انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !

 

حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت

 

نبری ... !

 


فقط انتظار داشتم به حرمت :

 

تموم خاطرات مشترکمــون

 

تموم يادگاريهامون رو ديوار


تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو ديوار


تموم دوستت دارم های رو ديوار


تموم قلب های تيرخورده رو ديوار


آروم صدام می كردی و می گفتی :

 

خداحافظ رفیق ...

 

 خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

سلام

 

من اینقده داداش هومنم رو دوست دارم که گفتم اینجا چند تا از

 

 عکساش رو بزارم "شاهزاده هومن"...آآآآآآآآخی...عشقمه....

 

الآن که دارم میبینم واقعا شبیه هومنم....واقعا....

 

Kamran & Hooman

 

Kamran & Hooman

 

 

KH

عکسای دیگه شون هم توی پستای بعدی

واسه من و شاهزاده ام نظر نمیذاری؟ 

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

Me & Oham 

اوهام جان...ازت معذرت میخوام...ببخشید...

 

اگه ناراحت نیستی بهم بگو...

 

لازم به ذکره که اوهام مدیر وبلاگ بچه های جهنمیه

 

پس سر دسته ی جهنمیاست دیگه...حالا داره منو میزنه...

 

توی عکس همه چی معلومه

 

پرنسس دیگه گیر نیاوردی!!!!

 

شوخی میکنما....بگم...

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

The alone Girl

یه دختر تنها تو یه روز بارونی با اینکه خودش نمی خواست !!!

مثل همیشه بدون اینکه خودش بخواد براش تصمیم گرفته بودن .برای بودنش برای نفس کشیدنش.ولی هیچ وقت به این فکر  نکرده بودن که شاید اون دختر تنها نخواد بین این ادم های بی رحم ،این هوای کثیف زندگی کنه به این فکر نکرده بودن که شاید این دختر یه روز از همه کس و همه چیز متنفر باشه .به غیر از ...............

تنفر کم کم  تمام وجودمو وپرمیکنه.

اره خستم!

از اینکه من بره بودم ونمیدونستم باید چه جوری بین گرگ ها زندگی کنم.

تا حالا به این فکر کردین که اگه یه جوجه زودتر از وقت مقررش از تخمش بیرون بیاد دیگه نمیتونه هیچ وقت پرواز کنه،دیگه نمیتونه زیبایی هارو ببینه

هر کی از زیبایی ها براش بگه،براش معنایی نداره چون تا حالا زیبایی هارو با تمام وجودش حس نکرده.

قضیه منم مثل همین جوجه ی کوچولو...................

فقط میدونم یه ارزو بیشتر ندارم

یه معجزه ای اتفاق بیفته

 

                                                  خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

 

حرف هایی ناتمام

 

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

 

باز هم حکایت همیشگی

 

پیش از آنکه باخبر شوی

 

لحظه غرمت تو ناگزیر میشود!

 

ای دریغ و حسرت همیشگی

 

ناگهان چه زود دیر می شود !

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

    

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

      

شکسته تموم بال و پر من

              مرده تموم خیال و باور من

                           این سکوت سرد و مبهم

                                       شده تنها یادگار همسفر من

                                                     قصه ی من از کجا شروع شد

                                                                  مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

 

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir 

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

the preity Pransess

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

 

دختري دلش شکست
 

رفت و هر چه پنجره
 

رو به نور بود بست

********

 رفت و هر چه داشت
 

يعني آن دل شکسته را
 

توي کيسه زباله ريخت
 

 پشت در گذاشت

********
 
صبح روز بعد

 

رفتگر

 

 لاي خاکروبه ها
 

يک دل شکسته ديد

 

 ناگهان

 توي سينه اش پرنده اي تپيد
 

چيزي از کنار چشمهاي خسته اش
 

قطره قطره بي صدا چکيد...

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 


اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه

يا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه

اما نه گذشت و ديدم که دلم ديوونه تر شد

به تو گفتم و دلت از غصه من باخبر شد

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

می دونم دوستم نداری مثل روزهای گذشته

من خودم خوندم تو چشمات يه کسی اينو نوشته

می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من

می دونم واست يکی شد بودن و نبودن من

اما روح من يه درياست پر از موج و تلاطم

ساحلش تويی و موجاش خنجرای حرف مردم

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشيدن

رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |

 

باز باران بی ترانه

 

گریه هایم عاشقانه

 

می خورد بر سقف قلبم

 

فکر آن که با تو بودم

 

با تو بودم شاد بودم

 

توی دشت آن نگاهت

 

گم شدن در خاطراتت

 

یاد ایام تو داشتن

 

می زند سیلی  به صورت

 

باورت شاید نباشد

 

مرده است قلبم ز دستت...

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.k2sms.sub.ir

+نوشته شده در ساعتتوسط پرنسس سونیا | |